کد خبر: ۹۸۶۹۴۹
تاریخ انتشار: ۲۷ مرداد ۱۴۰۰ - ۰۱:۱۲ 18 August 2021

افغانستان سالها، صرفا روی نقشه یک کشور هست، چون نه ملتی ساخته شد و نه دولت سازی ممکن شد

روند ملت و دولت سازی در افغانستان با چالش های فراوانی روبه رو بوده است، نخستین گامی که در راستای ایجاد دولتی به نام افغانستان برداشته شد، تغییر نام خراسان به افغانستان بود. این روند به خواست انگلیسی ها در دوره حکومت شاه شجاع(بار دوم) طی سال های 1218-1221 خورشیدی، آغاز شد و در دوره امیر عبدالرحمان خان(1259-1280)، به کامیابی رسید.

از همان موقع با چالش های فراوانی روبه رو بود، بیم انگلیس از یک سو، روسیه و قبیله هایی که با هم در کشمکش سیاسی بودند از سوی دیگر رویای یک دولت متمرکز و با اقتدار افغانی را به کابوس تبدیل کردند.

امیر عبدالرحمان در یک سرزمین فروپاشیده و بخش شده میان قبیله ها و تبارهای گوناگون حکومت می کرد و همین بیم دولت مردان را وادشت تا مانع هر گونه پیشرفت صنعتی و ساختاری در افغانستان شوند.

جنبش مدرنیته افغانستان با رهبری محمود طرزی تحت تاثیر چشمگیر پان ترکیسیم و سپس نازیسم آلمان آغاز می شود، همین است که طراحان بیرونی و درونی هویت افغانی را با زبان و ارزش هایی معرفی می کنند که برای اکثریت مطلق افغانستان نا آشناست.

افغانستان همیشه متکی به قدرت خارج از کشور بوده است

در حقیقت دولتمردان دست نشانده افغانستان، اجرا کننده برنامه های استعمارگران بود و هست و از همان زمان همیشه برای حفظ حکومت خود متکی به قدرت های خارج از کشور خود بودند.

ضعف ساختاری دولت در کشور افغانستان در چارچوب روند دولت ملت ساز قابل تامل است و در این میان عامل جغرافیا یکی از متغیرهای مستقل در تشدید ضعف مذکور بوده و دچار بحران جغرافیای قومی است.

نیروهای گریز از مرکز به واسطه شرایط جغرافیایی قومی و تنوع قومی فرهنگی به منازعات مسلحانه با دولت مرکزی و یا با یکدیگر برای کسب حداکثر قدرت پرداخته اند.

فقدان اقتدار داخلی دولت مرکزی بر تشدید دامنه منازعات مسلحانه قومی افزوده است و موقعیت جغرافیایی کشور حایل افغانستان نیز موجب تشدید تضعیف و نهایتا فروپاشی ساختار دولت مرکزی شده است و در واقع جبرگرایی جغرافیایی وضعیت حایل را به آن کشور دیکته کرده است.

در تعریف و گونه شناسی دولت در افغانستان به ویژه به لحاظ بعد جغرافیایی و قومیت ها «دولت ضعیف ملت ضعیف» نام می گیرد. نتیجه ی آن نیز منازعات مسلحانه قومی و فروپاشی سرزمین و حاکمیت ملی آن کشور بوده است.

یکی از زمینه¬های اجتماعی شکل گیری و تکوین بنیادگرایی و افراط¬گرایی دینی درخاورمیانه، بحران در فرایند دولت- ملت می¬باشد،تحولات اخیر خاورمیانه ( عراق، سوریه ) و تبدیل این تحولات به بحرانی غیر قابل حل دارای زمینه¬ها و علل مختلفی است که یکی از مهم¬ترین علل بروز بحران درفرایند دولت ملت-سازی می¬باشد.

ملت¬سازی روندی است که طی آن یک جامعه سیاسی تلاش می¬کند از طریق انباشت قدرت و توسعه ظرفیت نهادی، خودمختاری، حاکمیت و استقلال خود را کسب، حفظ و ارتقا دهد.

چنین هدفی شدیداً وابسته به افزایش همبستگی و یکپارچکی اجتماعی– ملی و ثبات سیاسی به ویژه در مفهوم توسعه نهادهای دموکراتیک است.

افغانستان در فضاي سرزميني خود، داراي گروههاي متعدد مذهبي، زبـاني و قومي واگرا می باشد كه همگي در مناطقي جداگانه و مجزا مستقر هستند، به همین دلیل پايداري سياسي در درازمدت بسادگي حفظ نخواهد شد و در واقع تجانس، زماني صورت ميگيـرد كـه تناسـب كاملي بين دولت و ملت وجود داشته باشد.

-علت وجودي كشور گرچه موجوديت كشور مستلزم پيش‌نيازهايي چون سـرزمين، جمعيـت مقـيم دائـم، حكومـت، اقتـصاد سـازمان يافتـه، شـبكه ارتبـاطي مـنظم، حاكميـت و شناسـايي آن بـه وسـيله سـاير كشورهاست ، [تداوم بقاي ملي در گرو يكپارچگي، وحدت و همسويي اتباع دولت اسـت و اين امر در صورتي محقق می‌شود كه دولت با علت وجودي يا انديشه سياسـي خـود، تابعيـت مردم نواحي مختلف كشور را جذب كنـد و هويـت ملـي بـه وجـود آورد علـت وجـودي، مفهوم، مرام، ايدئولوژي و در مجموع اعتقاد و دليلي است كه ملتي را معتقد و وادار ميسازد كه به صورت كشوري مستقل به حيات خود ادامه دهد
بدون شك كشورهايي كه نتوانند علت يـا علتهـايي بـراي تـداوم موجوديـت خـود داشـته باشند، احتمال كمـي بـراي اسـتمرار حيـات سياسـي دارنـد.

كـشورهايي همچـون جمهـوري دمكراتيك آلمان، جمهوري خلق چين، اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي، چـك اسـلواكي و يوگسلاوي، عنوانهايي آشنا براي واحدهاي سياسـي مـستقلي بودنـد كـه تـا دهـه ٩٠ وجـود داشتند، ولي امروز به دليل نيافتن علتي براي موجوديت خود، وجود خارجي ندارند.

دولت - ملت سازی مهمترین فرایندی است که از طریق آن حضور گروه های مختلف قومی - مذهبی در چارچوب یک سرزمین واحد تضمین می شود، این فرایند که در تئوری های کلاسیک دولت - ملت سازی، مبتنی بر اجبار بوده و در رویکرد لیبرال از طریق فرایند دموکراتیزاسیون یا دموکراسی اجماعی صورت می گیرد و در میان بسیاری از دولتهای در حال توسعه و به ویژه دولتهای خاورمیانه از اهمیت بسیاری برخوردار است.

درواقع این مسئله بیشتر به سبب چالشها، مشکلات و موانع بسیاری که فراروی این کشورها در گذار از این فرایند به وجود می آید، مورد توجه قرار می گیرد. در این میان منطقه خاورمیانه که به دلیل تعارض میان حفظ ساختارهای سنتی سیاسی - اجتماعی و نفوذ جریان توسعه و جهانی شدن و همچنین مداخله قدرت های فرامنطقه ای، سالیان متمادی در دوران تکوین دولت - ملت سازی قرار گرفته بود، یکی از مهم ترین عواملی که روند ملت سازی در افغانستان رابه ناکامی کشانده،گزینش ناسیونالیسم قومی به جای ناسیونالیسم مدنی و تحمیل یک زبان و هویت قبیله¬ی بر مردمان افغانستان بوده و هست.

از دیگر دلایل به انزوا کشاندن افغانستان حداقل میتوان به چند عامل توجه نمود که عبارتند از:
 ظلم دولت مردان افغانی بر تبارهای قومی قبیله ی افغانستان که در نهایت به بی اعتمادی به تبارهای ستمدیده به نظام و دولت افغانستان انجامید،
 افراط گرایی در مذهب و قومی قبیله ی مانع گذار جامعه از یک ساختار قبیله ی به یک ساختار مدنی شد و نگذاشت هویت شهروندی جای هویت قومی قبیله¬ی را بگیرد. تاثیر آشکار این ارزش ها را می توان در ناکامی اصلاح خواهی های امیر حبیب الله و سرنجام اشرف غنی دید.
 موقعیت جغرافیایی افغانستان نیز نقش مهمی در ناکامی ملت و دولت سازی در افغانستان داشته است، جمعیت و ترکیب اجتماعی و نحوة توزیع سرزمینی .


چرا افغانستان اینگونه است؟

درست به همان دلیل که عراق و سوریه چنین اند. دلیل را باید در «علت وجودی کشور افغانستان» جستجو کرد. افغانستان در لحظه تاسیس بعنوان واحد سیاسی ملی، فاقد علت وجودی معتبر بود. این سرزمین قربانی پروژه بریتانیا برای ایجاد حوزه ای حایل بین روسیه و هند شد.

بریتانیا سرزمینها و قومیتهای مختلف را که انسجام و تجربه مشترکی نداشتند یا زیر فرمان امرای متفاوتی بودند بهم دوخت و کشوری مصنوعی ساخت. در این بین هرات را نیز از ایران جدا و به آن وصل کرد. فلسفه وجودی این واحد،ایفای نقش حایل در بازی بزرگ شطرنج بود نه برآیند ملی یا اراده به استقلال، بافت اجتماعی و ساختار ژئوپلیتیک این سرزمین اجازه حضور یک دولت اقتدارگرا را نمیدهد، تا دستکم مدتی با دیکتاتور اداره شود.

مشکل افغانستان قوم‌گرایی یا ملی گرایی نیست، اصولا ملتی وجود ندارد که بتوان اهداف و منافع مشترکی طرح کرد‌، از سویی کشوری هم در بین نیست. زیرا نه از علت وجودی معتبر برای واحد سیاسی خبری است نه در فقدان حاکمیت میتوان دولت-کشور بود. شاید اگر انگلستان در سرنوشت مردم این منطقه مداخله نمیکرد، اکنون با تراژدی کنونی روبرو نبودیم و شاید مردم آن سامان وضع بهتری داشتند. رهبران سیاسی افغانستان همگی فاسد بودند و به مردم خود خیانت کردند. آنها هیچ اراده ای برای بازسازی نداشتند. نهادهای مدرن دیوانی که هرگز ساخته نشدند. حاکمیت قانون مفقود بود و دولتی به مثابه فراگیر که از انحصار استفاده از زور داشته باشد، غایب است. پس برای سالها صرفا روی نقشه یک کشور بود. طالبان، دولت نیست و رهبران آن نیز دولتمرد نیستند. نمیخواهند باشند. وضعیت امروز افغانستان محصول یک دسیسه غربی بدتر از طرح بریتانیا در قرن نوزدهم است. بازیگران منطقه ای و جهانی یکبار دیگر سرنوشتی شوم برای این سرزمین رقم زده اند.

اشتراک گذاری
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha:
آخرین اخبار