تلخند تابناک؛
مژگان مظفری
کد خبر: ۶۴۳۰۸۰
تاریخ انتشار: ۲۳ مرداد ۱۳۹۷ - ۰۰:۰۰ 14 August 2018

آرامش مملکت در گرو سر و زلف زنانه

نشسته ام کنار رودخانه، تکیه دادم به تخته سنگ بزرگی که شبیه کوه کوچکی بود و از آب هم سر درآورده بود، کتاب «فسه های ساموئل بکت» را گذاشتم روی پاهایم و بلند , بلند خواندم: ای زمین کهن، بس است دروغ، تو را دیده ام، با چشم های گرسنه دیگرم...

یک دفعه یک جفت چکمه بلند چرمی و از قضا براق جلویم جفت شد آنهم کنار هم!!!
از نوک چکمه ها نگاهم را سُر دادم تا به فانوسقه کمرش و بعد از آنهمه مدال تا رسیدم به سبیل های شق شده بزرگی که سر  کچلش را با کلاهودی میپوشاند و از آن چشم ها آتش می بارید، بله رضا قلدر بود ، و به من گفت: «نشسته ای بکت می خوانی ؟ این چه سرو زلفی است؟»
منم اشاره کردم به سبیل هایش: «همین ها را تاب بده بابا، چه کار داری به سرو زلف من، مملکت را دارد آب می برد، آن وقت تو به فکر سرو زلف زنانی؟»
دستش را مثل هیتلر بالا برد و گفت: «دختریه ی گستاخ! می دهم ببندندت به اسب.»
پقی زدم زیر خنده: «هه! گیرام که مرا بستی به دم اسب ، با مردن من گرسنگی و گرانی درست می شود؟ مگر  نمی بینی حال ملت از خوبی زیاد زده زیر دلشون و ملتهبه!!!!»

شصت اش را سُر داد زیر فانوسقه اش، گردنش را هم چون مارمولک بر افراشت، با دست دیگرش سبیل پشمی خود را تاب و پیچی داد و گفت: «پتیاره، چشمت بگیرد، نمی بینی این همه کار خوب کردم؟»
کتاب بکت را توی هوا چرخاندم، گفتم: «روی این کتاب نوشته فسه ها، کارای تو هم همش فس فسی بیش نبوده، اگر می ذاشتی مردها با همان سبیل های دراز و لباس های سنتی شلوار گشاد میبودن، الان این همه مرد ابرو قشنگ مو بلند و یک پارچه خانوم نما نداشتیم و شلوارهایشان به کمر بود نه رو به پایین در حال لیز خوردن!»

با نوک چکمه انگلیسی اش کوبید به پایم و گفت: «گیس بریده، برای من زبان درازی می کنی؟ حداقل این پل ورسک و تونل های کندوان جلوی چشمت باشه، اگر نبود که هنوز با قاطر باید می رفتی دریا، می بینی که برای اتوبان تهرآن شمال هر چه پول می ریزیم مثل افعی سه سر قورتش می دهند.»

کتاب را گذاشتم روی پاهایم، گفتم: «فسسسسس... گفتی مدینه و کردی کبابم، این همه ترافیک و بدبختی ها زیر سر همین پل ورسک و تونل کندوان است، هر عزاداری که می شود، مردم عزا دار و جان نثار حمله ور می شوند سمت دریا، سینه ای بزنند، لبی تر کنند به شربت امام حسین و تنی بخیسانند، تا عزایشان بین جنگل و توی دریا به در شود.
حواست را دادی به زلف زنان و سر هر کوی و برزن، آژان زن کاشتی با باتوم برای زلف زنان؟ خو که چه بشود؟ ملت را بر باد مده رضا قلدر، خودت بیچاره می شوی و مثل دوره مشروطه ، خودتو نوچه هات رو به توپ می بندند البته نیمچه توپی به مجلس هم بزنند ثواب داره.»
نعره ای کشید: « بیایید گیس های این پتیاره ، چش سفید ، گیس بریده را ببرید، تا مملکت آرام گیرد»

آرامش مملکت در گرو سر و زلف زنانه 

 

 

 

 

انتهای پیام/*

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار