کد خبر: ۶۳۳۰۸۷
تاریخ انتشار: ۳۱ تير ۱۳۹۷ - ۰۱:۵۱ 22 July 2018

 

تو این گرما و بی برقی دیگه به اجبار دل از اینستاگرام و تلگرام کندم ، راستش بخواهید
دوباره دلم واسه دایی جون و حکایت های شیرین تاریخی که تعریف می کنه تنگ شده ، بالاخره هم دیروز ظهر  خدمت دایی رفتم. پیرمرد این روزها  در حال نوشتن خاطرات خدمت سربازیش هست اینکه بد نیست گاهی احوالی از آن ایام گرفته و از تاریخ درسی بگیریم.

طبق معمول همیشه پیرمرد با چوب قلیونش یکی  زد  توی سرم و گفت؛ شنیدم حرفهای منو می بری تو روزنامه چاپ می کنی !!

یعنی اگه بفهمم این خبط رو کردی میذارمت توی  آتیش گردان که پرت بشی درست وسط کوههای زندان ( کوههای زندان حوالی شمیل و نیان است) با ترس لرز گفتم؛ نه دایی اینها همش توطئه یک عده دلواپس تاریخی هست شما نگران نباشید.  دایی باز هم با چوب قلیون کوبید تو سرم گفت؛ من اجازه نمیدم قصه ام چاپ کنی یالله پورسانت منو بده وگرنه آتیشت میزنم.

القصه با هزار بدبختی و دادن صد هزار تومان وعده سرخرمن بالاخره دایی کوتاه آمد و گفت؛ این پول نیم کیلو تنباکو برازجونی هم نمیشه اما فعلا به عنوان پیش پرداخت قبول می کنم. پیرمردحبه قندی را انداخت تو استکان چایی چند فوت محکم به چایی داد ، هورت هورت سر کشید و گفت؛ دایی نمیدونم سنه یک بود، یک بیست و پنج صدم بود خلاصه من بودم و مرحوم شعبون و کاووس خدابیامرز و سرجوقه قیطاس توی پاسگاه داشتیم از بیکاری قطور بازی می کردیم (نوعی بازی که با ریگ انجام می شود) ، که یهو پیک سواری از طرف نظمیه بندرعباسی آمد و گفت چه نشستین که یک کاروان شتر پر از جنس قاچاق از بغل شهر رد شده و داره میاد سمت گردنه !!

سرجوخه قیطاس که خیلی مرد طماعی بود فوری پیک نظمیه رو راهی کرد و با یک برپای محکم  همه را آماده رفتن کرد.

خلاصه ما چهار نفری هر کدام برنو بدست قطار فشنگ حمایل کردیم و سواره رفتیم سمت گردنه گهره پشت یه صخره کمین گرفتیم.

.دایی پک محکمی به قلیونش زد و ادامه داد؛هوا رو به  تاریکی  میرفت که سر و کله کاروان شترها پیدا شد  . ما هم به آرومی سرگرم کشیدن گلنگدن و نشانه گیری بودیم در کمال تعجب متوجه شدیم سرجوخه قیطاس از کمین بیرون زد و رفت با سر دسته قاچاق چی ها خوش و بش کرد.، راستش دایی خیلی بهم زور آمد، خواستم این شریک دزد و رفیق قافله رو با ی تیر نفله کنم که یهو کاووس که سرباز باسوادی بود گفت: دست نگه دار ببینم چه پیش میاد، چند دقیقه بعد سرجوخه با ی خورجین مخمل دوز خیلی نفیس که سرش هم دوخته بودند برگشت و گفت؛ مثل بچه آدم بزارید این بندگان خدا بروند دنبال کارشان من هم قول می دهم به هر کدامتان ده سکه اشرفی بدم.

راستش اسم اشرفی که وسط آمد من و شعبون بدجور وسوسه شدیم که ناگهان کاووس سمت کاروان نشونه رفت شروع به شلیک کرد، طوری این جوان در تیراندازی ماهر بود که اکثر شترها بارهاشون انداختند ‌فرار کردند. بلوایی به پا شده بود که بیا و بین ، قاچاق چی ها مدام فحش می دادند و فرار می کردند، بعضی هم زیر دست پای اشترها  له و لورده شدند، دست آخر کاروان قاچاق به همت کاووس اون سرباز پاکدست تارومار شد.

با تعجب گفتم : سرجوخه قیطاس هیچ کاری نکرد؟ دایی خندید گفت؛ اگه هم می خواست کاری کنه جراتش رو نداشت ،چون ما هم رفتیم کمک کاووس و همه کاروان ضبط کردیم و بردیم پاسگاه تحویل استوار عقابی دادیم.

دایی مراد خنده بلندتری سر داد پخ پخ کنان گفت؛ لابد فکر کردی سرجوخه قیطاس پول دار شد!! نه دایی جان ، توی اون خورجین فقط چند کیلو جو بود!!
سرجوخه طماع توی راه برگشتن  با سرنیزه اش خورجین رو پاره کرد و در میان خنده های سربازان پاسگاه فقط چند کیلو جو نصیبش شد.آره دایی عاقبت طمع کاری همین است.

 

 

 

انتهای پیام/کاظم گلخنی-ندای هرمزگان

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار