به گشاده دستی و سخاوتش شهره بود. نمی توان از بندر زیارت سخن گفت و از الماس یادی نکرد. برای نسل ما و پیش از ما همواره نام زیارت با نام الماس گره خورده بود. حاجی الماس بزرگی که نامش به واسطه شجاعت، قدرت خوب بدنی اش و از همه مهمتر سخاوتش از مرزهای روستا و منطقه فراتر رفته بود.
کد خبر: ۶۲۷۲۶۰
تاریخ انتشار: ۱۵ تير ۱۳۹۷ - ۱۴:۱۳ 06 July 2018

سالم توکلی

 الماس جزو اولین کسانی بود که در زیارت صاحب جحاز (لنج) بود. او دو جهاز باری داشت. تاجر پیشه بود. از اینجا پیاز می برد و از بصره خرما می آورد. او زن های متعددی اختیار کرد. در روزگار قحطی و گرسنگی دو زنش از صبح تا شام حشنه روی تاوه برشته می کردند و با خرما به مردم رهگذر، در راه ماندگان از همه جا؛ گاوبندی، بیخه (پشت کوه را می گفتند)، غرب و شرق می دادند.

 

 در این میان دو نفر از خدمتگزارانش مدام از چاه های بُلُغره در نزدیکی روستای زیارت آب شیرین می آوردند. معروف است که همیشه در مجلسی اش باز بود و از مهمان خالی نمی گشت به گونه ای که مجال جارو کردنش نبود.

 

حاجی احمد توکلی می گوید روزی به خانه ما آمد و قصد سفر به بوشهر داشت. آن روزگار هفته ای یکبار هواپیمای پستی به گاوبندی می آمد و گاهی مریض یا مسافری را نیز با خود می برد. الماس از من خواست که به نزد رئیسی نژاد مسئول پست و تلگراف بروم از او بخواهم که اجازه دهد که او را با هواپیما تا بوشهر برساند. من نیز نزد رئیسی نژاد رفتم و اجازه سفر الماس با هواپیما را گرفتم. هواپیما به علت مشکلی در دیر فرود می آید. الماس می رود در کافه ای تا غذا بخورد. مردی نزدش می آید و بر شانه اش می زند. الماس می گوید تو کی هستی؟ مرد می گوید میرزا احمد دیری. میرزا احمد از بزرگان آن منطقه بود. از الماس می خواهد که برای صرف غذا به خانه اش برود. الماس می گوید نمی توانم بیایم باید با هواپیمای پست به بوشهر بروم. میرزا احمد نمی پذیرد می گوید آن را کار نداشته باش. الماس باشی، روزی ۱۰۰ نفر غذا دهی و اینجا در کافه غذا بخوری.

 

از سخاوتمندی او حکایت های دیگری هم هست. مرحوم محمد دبان از اهالی دشتی نقل می کرد که روزی سرنشینان یک زیمه (لنج بادبانی) از مسقط در دریا گرفتار طوفان گشته و در ساحل پیاده شده بودند. این زیمه قصد بصره را داشت. روزگار نداری و خشکسالی بود. سرنشینان زیمه همه توشه اشان را از دست داده بودند. گرسنه بودند و چیزی برای خوردن نداشتند. کسی هم چیزی در خانه نداشت که به آنها ببخشد. همه آدرس زیارت و حاجی الماس را به او می دهند. کم کم پرس و جو می کنند و می آیند تا روستای زیارت و سرانجام خانه حاجی الماس را می یابند. حکایت خویش را باز می گویند. حاجی الماس مقدار قابل توجهی خرما از توی جهله (کوزه ای بزرگ که برای نگهداری آب یا خرما استفاده می شد) بیرون می آورد و به آنها می دهد. آنها از این همه سخاوتمندی در روزگار نداری شگفت زده می شوند. می گویند مبلغ این خرماها چقدر می شود. الماس می گوید قبلا حساب شده است؟ با تعجب می پرسند چه کسی حساب کرده است؟ انگشتش را رو به بالا می گیرد یعنی پاداشش را خدا به او می دهد. عمانی ها پس از چند روزی دوباره راهی سفر می شوند. هنگام بازگشت به مسقط حکایت خویش با الماس را به اهالی مسقط باز می گویند. به گونه ای که باری دیگر زیمه ای از مسقط مخصوص به زیارت می آید تا مراتب تقدیر و تشکر اهالی مسقط را به الماس برساند. مرحوم محمد دبان حکایتی دیگر را نیز نقل کرده بود: «روزی الماس به نزدم آمد که می خواهم به اوبای کَرِزا (اوبا:چشمه ی آب گرم که خواص درمانی دارد) بروم. موتورسیکلتی داشتم با هم سوار شدیم و حرکت کردیم. همان موقع تازه گردنه بُرَن درست کرده بودند. پس از گردنه به روستایی می رسند. بنزین موتور در حال تمام شدن بود. از هر کس پرسیدیم می گفت اینجا بنزینی یافت نمی شود. تا اینکه پیرمردی ما را دید. رو به الماس گفت تو حاجی الماس نیستی؟ الماس گفت بله. پیرمرد گفت: بنزین برای هر کس نباشد برای حاجی الماس پیدا می شود. باک موتورمان را پر از بنزین کرد و اجازه نداد در آن موقع به سفر ادامه دهیم. ما را به خانه برد و تا صبح در خانه مهمانمان کرد. الماس در اوبای کرزا به علت بوی زیاد گوگرد حالش بد شد و بیهوش شد که من در آب پریدم و او را نجات دادم». حکایت دیگری نقل می کنند که محمد نامی بود از اهالی احشام که شتربان الماس بود و از خدمتی که به الماس می کرد نانی می خورد و روزگار خود را می گذراند. تا اینکه الماس به قطر می رود تا چند سال آنجا می ماند. بعد از چند سال الماس بازمی گردد. محمد خبر می شود که الماس باز گشته است به هوای روزگار پیشین نزد الماس می رود.می گوید شتربان نمی خواهی؟ الماس می خندند و می گوید من سال هاست که اینجا نبوده و شتری دیگر ندارم. محمد می گوید من آمده ام دوباره شتربان شما شوم. الماس با اینکه دیگر نیازی به شتر نداشت، امر می کند بروید جلبی (بچه شتر) بخرید تا محمد شتربانیش کند.

 

الماس از توان و قدرت بدنی فوق العاده ای برخوردار بود. مسیرهای طولانی را با پای پیاده در زمانی کوتاه می پیمود. محمد یابر بحری از اهالی زیارت حکایت می کند که روزی از شیو با پای پیاده به زیارت برمی گشتیم او چنان تند می رفت که با وجودی که می دویدیم به پایش نمی رسیدیم. در پایان راه اگر ۲۰ نفر همراهش بودند تنها ۵ یا۶ نفر با او به مقصد می رسیدند. شتاب رفتنش چنان بود که خود گمان می کرد زمان به سرعت گذشته است. محمد یابر می گوید روزی به من گفت خرت را بیاور می خواهیم به گاوبندی برویم. شب ساعتی نخوابیده بودم که مرا بیدار کرد. گفت پاشو نماز بخوان که می خواهیم برویم. نماز خواندیم و راه افتادیم. به محل دو برکه که رسیدیم گفت اکنون وقت نماز صبح است آن وقت زود بود که نماز خواندیم. بار دیگر وضو گرفتیم و نماز خواندیم. رسیدیم برکه سبوت دوباره نماز خواندیم. به گاوبندی رسیدیم به خانه  مریم صالح خواهر زنش رفتیم. آنقدر درزدیم که روحمان در رفت. کسی در باز نکرد. خر را بستیم پای نخل فرض کنار مسجد احمد حسنی. خودش رفت در مسجد اذان گفت و مردم آمدند گفتند الماس به این زودی چرا اذان گفتی؟ گفت نه بابا آفتاب زده. برای بار چهارم باز هم نماز صبح خواندیم.

 

در زمانه و روزگار گذشته طبیعت منطقه از حیات وحش خالی نبود. طبیعتی که در آن زوزه ی گرگان، غرش پلنگان و ناله کفتاران به گوش می رسید. الماس به جنگ پلنگ هم رفت. روزی در زیارت خبر می آورند که پلنگ به گله حمله ور شده و گردن بزی را شکانده است و اکنون هم در همین نزدیکی است. الماس چوب بلند میداف (پاروی قایق) را برمی دارد و با جمع زیادی از مردم به قصد کشتنش می رود. الماس در جلو و دیگران به دنبالش حرکت می کنند. به نزدیکی پلنگ که می رسند، پلنگ با غرشی او را نهیب می زند. برخی از همراهان فرار می کنند. الماس با چوب به سمتش می رود و چون پلنگ حمله ور می شود چوب را با همه وجود در دهانش می کند و با قدرت تمام فشار می دهد. پلنگ مقاومت می کند و با چنگالش بر دست الماس خراش می اندازد و خونین می کند. اما این الماس است که پیروز میدان است. پلنگ از پا درمی آید. پوست پلنگ را بیرون می آورند. بعدها الماس پوست پلنگ را با خود به قطر می برد و آنجا در مقابلش گونی شکری می آورد.

 

 الماس برکه ها و مساجدی را در زیارت و روستاهای دیگر بنا کرد. او کدخدای زیارت هم بود. الماس انسانی بذله گو و شوخ طبع بود. الماس از ازدواج هایش دارای هفت پسر و شش دختر شد. از پسرانش پنج تن در قید حیاتند و همگی ساکن قطر و امارات می باشند. در دهه های پایانی عمر ساکن کشور قطر بود. او در اواخر دهه شصت دارفانی را وداع گفت و نام و خاطره اش برای همیشه در اذهان مردم منطقه باقی ماند./ندای هرمزگان

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار